قدرت "هیچ نخواستن"، ظرفیت "فاطمه بودن"
شهادت حضرت فاطمه زهرا ع - 1402
بسماللهالرحمنالرحیم
عرض سلام خدمت خواهران عزیز و برادران محترم دارم. من تئوریسین و دانشمند و اینجور چیزها نیستم؛ این تعابیری که گفتند، منباب مهماننوازی بود. من هیچ کدام از اینها نیستم. من طلبه بودم و هستم.
مسیری که شما خواهران عزیز آغاز کردید، پایان ندارد؛ فقط آغاز دارد. بنبست هم ندارد؛ مگر این که خود ما به لحاظ شخصیتی به بنبست برسیم. ما ممکن است بنبست داشته باشیم. یک عدهای بنبستشکن هستند. آنها در سختترین شرایط هم متوقف نمیشوند. در بهترین شرایط هم متوقف نمیشوند؛ چون بعضیها وقتی شرایط خیلی سخت میشود، متوقف میشوند؛ بعضیها وقتی شرایط خیلی خوب و مناسب میشود، متوقف میشوند و بلکه راه طیشده را برمیگردند. یک عده هم هستند که کمتر هستند ولی موفقتر هستند؛ بنبستها را میشکنند. نه در راحتی و پیروزی گرفتار رخوت و سستی میشوند که بیانگیزه بشوند و وا بدهند؛ نه موقع شکست و فشار و سختی پشیمان میشوند.
این کارِ طلبگی و فرهنگی یک شغل نیست. اولاً یک فداکاری مادامالعمرِ بدون بازنشستگی است. دوم گمنامِ بدون طلبکاری است و سوم یک ریسک بزرگ و خطرپذیری در راهی است که برای من و شما منافعی ندارد؛ نه که ممکن است، غالباً هم منافعی ندارد. خطر دارد، ضرر دارد، فشار هست، توهین هست، اذیت هست، مشکلات هست. آن چیزی که معمولاً اغلب دنیا و مردم دنبال آن میروند و طبیعی هم هست، اگر کسی در این مسیر دنبال آنها باشد، مثلاً شهرت، ثروت، ریاست و اینجور چیزها، خودزنی کرده است؛ یعنی خودش، خودش را در جهنم انداخته است. این یک شغل نیست؛ نوعی درس از نوع همه درسهای دیگر نیست. یک سنگر است. خود را وسط یک جبهه عظیم علمی و فرهنگی دیدن است. از سوالات دیگران، حتی از سوالات بیربط، از اصرارهای دیگران، حتی اشکالاتی که میکنند و حتی توهینهایی که میکنند نباید خسته بشویم؛ کار ما این است. یک بخشی از آن هم اذیتشدن و تنها ماندن است. هیچ کس قرار نیست به جز خدا از ما و از شما تشکر بکند. هیچ کس به جز او طرف حساب تو نیست؛ و باید همینطور که به دیگران آگاهی میرسانید، خودِ ما و شما باید هر روز از دیروز آگاهتر بشویم. طلبگی مادامالعمر است؛ یعنی ما تا آخر، حتی وقتی که استادِ کسِ دیگری شدید و دارید تدریس میکنید، در عین حال خودتان شاگرد هستید، طلبه هستید و باید بیاموزیم. ما تا مرگ شاگرد هستیم؛ حتی اگر استاد باشیم. آنچه نمیدانیم، میلیاردها برابر آن چیزی است که میدانیم. هر چه که بدانیم، ما هیچ نمیدانیم. اگر تهِ این تونل و آن نورِ پایانِ این تونل را ببینیم، این تونل و تاریکیها و سختیها و مشکلاتش را با انگیزه بهتری طی میکنیم و تحمل میکنیم.
ایام متعلق به حضرت فاطمه زهرا(سلاماللهعلیها) است. خانم جوانی بود؛ از ۱۸ سال تا ۲۸ سال گفته شده است. بعضی روایات میگوید ۱۸ سالشان بود شهید شدند، بعضیها میگویند ایشان ۲۸ سالشان بود که شهید شدند. اما اهلبیت(ع) از دامان ایشان متولد و تربیت شدند که مسیر بشر و تاریخ بشر را تغییر دادند. تا همین الانی که ما داریم با هم صحبت میکنیم، فرزندان فاطمه چه آنهایی که رفتند، چه آنهاییشان که هستند، دارند سرنوشت بشر را رقم میزنند. آن کوثر که گفتند، ایشان است. میدانید الان ما میلیونها سادات در دنیا در پنج قاره داریم که کارهای بزرگی کردند و میکنند؛ از علما، از مجاهدین، از فداکاران، مصلحان اجتماعی، مربیان بزرگ، از فقها، عرفا، فلاسفه، مفسرین و محدثین. آنهایی که گفتند پیامبر ابتر است و فقط یک دختر از او مانده است، ببینند که چه نسلی هم کمّاً و هم کیفاً از این مادر ماند.
سن ایشان از بعضی از شما کمتر بوده است؛ وقتی شهید شدند با بعضیهایتان همسن بودند یا مثلاً یکی دو سه سالی تفاوت داشتند. یک دختر، یک خانم جوان، در چند جبهه درگیر، فعال، فداکار و مجاهد بود؛ هم در تعلیم تربیت، هم خانواده، هم سیاست، هم در عبادت، امامت کرد.
یکی خسته نشدن از سوالات دیگران، خسته نشدن از پاسخگویی، از تکرار و سعه صدر در پذیرش همه تیپ آدم است. ما باید قوی بشویم تا به اینجا برسیم. من خودم اینجوری نیستم. مخصوصاً هرچه سنم بالاتر آمده است، بیحوصلهتر و کمتحملتر شدم و باز هم بدتر هم میشوم؛ تازه الان شما دارید آن بخش خوبِ من را میبینید. اگر یک کمی ببینم طرف سوالهای بیربط میکند، جواب میدهم؛ باز دوباره سوال میکند، میگویم برو بابا دنبال کارت. این نشانه ضعف کسانی مثل بنده است.
حالا ببینید حضرت فاطمه چهجوری معلمی و استادی میکرد؛ چه ظرفیتی و چه تحملی، چه سعهصدری بدون طلبکاری داشتند. «حَضَرَتِ امْرَأَةٌ عِنْدَ فَاطِمَةَ الصِّدِّیقَةِ عَلَیْهَا السَّلَامُ فَقَالَتْ...» یک خانمی پیش حضرت فاطمه آمد سوال و پرسش و پاسخ کرد. هی یک سوالاتی کرد، ایشان جواب دادند. باز سوال خیلی طول کشید. هی رفت، باز دوباره آمد که یک مقداری از عرف سوال و جوابهای معمولی گذشت؛ یعنی دیگر اینقدر هی تکرار، اینقدر هی ادامه دادن، حتی گاهی سوالهای بیربط پرسیدن. خودش فهمید که اینقدر پرسیدن و این نوع پرسیدن منطقی نیست، اخلاقی نیست، درست نیست. خودش فهمید. حضرت فاطمه هیچی به او نگفتند که مثلاً خانم خب اقلاً یککم عقلت را بهکار بنداز، خب چرا تو اینجوری هستی و... خودش فهمید که کارش بیجا و نادرست است. آمد سوال بعدی را بکند، با شرمندگی گفت که «یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ! أَ أَشُقُّ عَلَیْکِ؟» اذیتتان کردم؟ هی آمدم سوال کردم، هی ول نمیکنم؛ دوباره سوال، دوباره سوال بیربط. جواب دادی، باز دوباره همان سوال را یک جور دیگری میپرسم. خستهتان کردم، اذیتتان کردم؟ حضرت فاطمه(س) فرمودند که «هَاتِی وَ سَلِی»؛ هر وقت دلت میخواهد بیا، هر سوالی هم دلت میخواهد بپرس. به این میگویند چی؟ این را معلم، استاد، مبلّغ و مربی میگویند. فرمودند اصلاً احساس ناراحتی و عذاب وجدان نداشته باش که داری من را اذیت میکنی؛ نه، من اذیت نمیشوم. حالا برای این که بگویند تعارف نمیکنم، توضیح میدهند چرا من نه از سوالات و پرسشها خسته میشوم، نه ناراحت میشوم و همه باید همینطور بشویم. «هَاتِی» هر وقت دلت میخواهد شما بیا «وَ سَلِی عَمَّا بَدَا لَکِ» و راجع به هر چیزی که به نظرت مبهم است و دوست داری سوال کنی، دوست داری با هم گفتگو کنیم، بپرس و گفتگو کنیم. بعد برای این که او عذاب وجدان نداشته باشد، فرمودند این که تو میآیی، شما میآیی اینجا سوال میکنی، فکر میکنی وقت من را گرفتی، حال من را گرفتی و اینها، من ناراحت میشوم، من باید از تو تشکر کنم؛ برای این که شما داری خدمتی به من میکنی که هیچ کس به هیچ کس نمیتواند بکند. چرا؟ «أَ رَأَیْتِ مَنِ اکْتَرَی یَوْماً یَصْعَدُ إِلَی سَطْحٍ بِحِمْلٍ ثَقِیلٍ وَ کِرَاؤُهُ مِائَةُ أَلْفِ دِینَارٍ»؛ فرض کن به یک کسی یک باری را، ولو یک بار سنگینی را بگویند که باید از اینجا به روی پشتبام ببری ولی یک پاداش حسابی به او بدهند. الان به شما بگویند که مثلاً این دوتا چمدان را بالای پشتبام ببر؛ بعد بگوید که صد هزار سکه هم برای همین یک کار به تو میدهم. شما یکمرتبه انگیزه پیدا میکنی، انگیزهات هم هزار برابر میشود. عجب! دو تا، یک بار را آن بالا ببرم، صد هزار سکه به من میدهند؟ حالا اگر بخواهی آن بار را ببری، احساس میکنی که مغبون واقع شدی؟ ناراحت میشوی یا خوشحالی؟ اگر به شما بگویند الان این بار را بالای پشتبام ببر، صد هزار دینار به تو میدهیم، شما با عجله، با شوق میدوی، تشکر هم میکنی، خوشحال هم هستی. وقتی که پاداش مادی است اینطور است؛ اما حالا من به شما بگویم «اکْتَرَیْتُ أَنَا لِکُلِّ مَسْأَلَةٍ» با هر سوالی که جواب بدهم، راجع به معارف توحید، راجع به مسائل، سوالی باشد، «بِأَکْثَرَ مِنْ مِلْءِ مَا بَیْنَ الثَّرَی إِلَی الْعَرْشِ» پاداشی بین زمین تا آسمان است؛ آسمان که بینهایت است. برای هر سوال، به هر کسی که جواب بدهی، به اندازه زمین تا آسمان به تو پاداش داده میشود؛ بینهایت. حالا من به تو بیشتر خدمت کردم یا تو به من؟ من باید از شما تشکر کنم یا شما از من؟ شما آمدی از من تشکر میکنی که وقت من را گرفتی، فلان کردی؛ من باید از تو تشکر کنم. هر سوالی که میپرسی من پاسخ بدهم، جهل را تبدیل به آگاهی کنم، تاریکی را تبدیل به روشنایی کنم، هر مسئلهای که در حوزه معارف و عقاید و اینها حل کنم، به اندازه زمین تا آسمان «لُؤْلُؤاً» انگار مروارید و لؤلؤ به من داده شده است. بنابراین چرا بر من سخت باشد؟ حتی اگر اذیت بشوم. فرمودند من اصلاً اذیت نمیشوم.
ببینید از همین حدیث حضرت فاطمه چه چیزهایی میآموزیم. ایشان دارد میگویند که هر کس هر سوالی دارد بپرسد؛ یعنی چی؟ یک بخش، علم الهی لدنی است که خود ایشان میفرمایند مومن هر چه مومنتر بشود، بیشتر «یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ». یک چیزهایی هست که شما استاد لازم نیست ببینی. هر چه که از درون رشد کنی، معنویتر بشوی، هر چه که معنویتر بشوی، هر چه که با خودت و با خدا و با خلق صادقتر باشی، خداوند چشم تو را نافذتر میکند؛ یک چیزهایی را میبینی که بقیه همانجا هستند اما آنها نمیبینند. یعنی اینجوری نیست که لزوماً اینهایی که مدرک حوزه و دانشگاه دارد ولی این صفای درونی و معنوی را ندارد، چیزفهمتر است؛ ممکن است یک کسی مومنی است که حکمت دارد، صادق است، خادم است، به وظیفهاش عمل میکند، البته آگاه هم هست؛ مومن با یک چشم دیگری حقایق را میبیند که آدمهای تحصیلکرده ظاهری که قلباً آن حرفها را باور ندارند، این کار شغلشان است که مدرک بدهند، مرید پیدا کند، جایگاه پیدا کند، بگویند ایشان خیلی فاضل است، این خیلی متخصص است، او نظریهپرداز آمد، باسواد است، محفوظات دارد؛ اما «لَا یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ» خیلی حقایق این عالم را میبیند و نمیبیند، نمیفهمد. حضرت فاطمه(س) فرمودند حکمت یک چیزی است که هر چه صافتر باشی و صادقتر باشی، حکیمتر میشوی و چیزهایی را میبینی و میدانی و میشنوی که بقیه نمیبینند، نمیشنوند و نمیفهمند. حضرت فاطمه(س) میفرمایند درس بخوانید اما آن درک را از دست ندهید و وقتی هر چه آدم نورانیتر بشود، بیشتر آرامش دارد و بیشتر میداند. اینجا دیگر میگویند «سَلِی عَمَّا بَدَا لَکِ» یعنی هر سوالی و اشکالی، هر شبههای راجع به هر مسئلهای داری، بپرس. خب جحالا یک بخشی از آن را میگوییم علم الهی لدنی «یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ» است و... یک بخشی از آن هم محصول آموزش و تعلیم تربیتِ دیگر پیامبر و اینها است و یک بخشی هم کشفیات و مکاشفات خود فاطمه است؛ ادراکات و آن تعقل معنوی، تفکر خود ایشان است. مجموع این سهتا روی هم، یک خانم را که عمرش حدود دو دهه بیشتر نیست بلکه کمتر است، به این حد میرساند که اولاً میگوید اینقدر ظرفیت روحی دارد که از گفتگو و پرسش و پاسخ خسته نمیشود، اذیت نمیشود، طلبکار نمیشود، تشکر میکند.
دوم؛ فقط اهل گفتن نیست. حضرت فاطمه مکرراً جلسات پرسش پاسخ داشتند؛ تریبون آزاد با خانمها و حتی با آقایون. مثلاً بعضی از شاگردان حضرت فاطمه(س) اصحاب بزرگ پیامبر مثل جناب سلمان بودند؛ حضرت فاطمه به ایشان میگفت عموجان و ایشان در عین حال میآمد، با این که میدانید سلمان خودش آدم حکیمی بود، آدم بیسوادی نبود، سلمان آدم بزرگی بود. سلمان فرزند بعضی مقامات ایرانی بود؛ زرتشتی بود، با مطالعات قانع نشد؛ بعد بودیسم را مطالعه کرد قانع نشد؛ بعد مسیحی شد و بعد از همه اینها آمد شنید که پیامبری الهی بعد از موسی و عیسی است و برای دیدن ایشان حرکت کرد. آمد به این سمت که بین راه اسیر شد و او را به عنوان اسیر و برده آوردند. گفته بود من میخواهم کسی را که در مکه ادعای پیامبری میکند، ببینم؛ داوری کنم چون همه ادیان و رهبرانشان را من دیدم. و جالب است قبل از این که او پیامبر را ببیند، پیامبر به اصحابشان فرمودند شخصی از ایران آمده و ایشان برده است، اسیر است؛ همه پول بگذارید روی هم و بروید ایشان را از بردگی آزاد کنید. پیامبر فرمودند «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ» سلمان جزو اهل بیت است؛ سلمان جزو خانواده خود ماست. آن وقت سلمان گاهی میآمد، از حضرت فاطمه(س)، یعنی این مطالب را حضرت فاطمه(س) میگفتند و جناب سلمان مینوشت. و حضرت فاطمه(س) خیلی به سلمان محبت و لطف داشت و خیلی هم صمیمی بودند. مثلاً یک بار میگوید آمدم دیدم ایشان خوابیدند؛ یک گوشه نشستم تا ایشان از خواب بیدار شود. دیدم این عبایی که ایشان پوشیده، خیلی تمیز است ولی پاره شده، دوخته؛ اشکم جاری شد. حضرت فاطمه(س) دیدند، گفتند عموجان! از چی ناراحتی؟ چرا گریه میکنی؟ گفت آخه من شاهزادههای ایران را دیدم که چه لباسهایی میپوشیدند؛ شاهزادههای سزار روم را دیدم که آنها چهها میپوشیدند؛ حالا دارم دختر بهترین و شریفترین انسان این عالم را میبینم که همه چی میتواند داشته باشد و هر چه دارد به بقیه میدهد و خودش یک عبایی بپوشد که وصله دارد. حضرت فاطمه(س) گفت عمو جان! ما در مدرسهای تربیت شدیم، در خانهای تربیت شدیم که آن چیزهایی که آنها دارند، از نظر ما ارزشی ندارد؛ ارزشهای اصلی، ارزشهای معنوی هستند، نه مادی. پیامبر اکرم به ما آموخت که هر چه اینجاست، موقت و نمایشی است؛ حقیقت، یک امر معنوی است نه یک امر مادی؛ و شما ناراحت نباشید چون ما خودمان خوشحالیم؛ من از این وضع راضیام. من اگر تمام آنچه را که آنها دارند به من بدهند، من همین وضعی را که الان هستم، انتخاب میکنم.
شب عروسیاش لباسی را که بهترین لباسش بوده، یادگاری پوشیده بود. بین راه یک خانمی که ایشان نمیداند کیست، او را نمیشناسد، خودش را به ایشان میرساند، میگوید انشاءالله مبارکتان باشد، خوشبخت بشوید؛ یک کمکی به من بکنید، من یک لباس مناسب ندارم. ایشان نمیگوید که خب حالا باشد امشب عروسیام تمام بشود، فردا مثلاً فلان؛ میگوید بیایید برویم. میرود لباسشان را عوض میکنند؛ بهترین لباسشان را به این خانم که نمیدانند کیست میدهند و یک لباس ساده ارزان معمولی شب عروسیاش میپوشد. بعد وقتی میآید، پیامبر(ص) میپرسند که لباس مخصوص امشب شما کو؟ این لباس خوبی که داشتی چی شد؟ ایشان گفت که یک خانمی آمد که از من بیشتر به این لباس احتیاج داشت. پرسیدند کی بود؟ ایشان گفتند من نمیدانم کی بود، نمیشناختم؛ ولی یک دختری، یک خانمی بود آمد گفت من لباس مناسب ندارم؛ من دیدم که ایشان به این لباس بیشتر نیاز دارد. بعد میگویند فاطمه ۱۴۰۰ سال پیش در قبیلهها، فلان، اینها چهجوری الگوی ما هستند؟ اینجوری الگوی شما هستند. شما همین الان در کل دنیا چند تا اینجوری میشناسید؟ و کجای دنیاست که اگر یک چنین چیزی را ببینند، به احترامش بلند نمیشوند؟ به احترام چنین دختری و چنین زنی.
شما در این روایت دیدید درسهایی که حضرت فاطمه(س) میگیریم. 1) به هیچ وجه خسته نشوید. 2) طلبکار نشوید از آنهایی که مدام سؤال میکنند، ایشان طلبکار نمیشد بلکه تشکر میکرد و میگفت من به تو بدهی دارم تو داری من را بهشتی میکنی. 3) گسترش آگاهی و علم یکی از بهترین و سریعتر راهها برای بهشتی شدن است. مبارزه با جهل. 4) سعه صدر و تحمل پرسش و پاسخهای خستهکننده و طولانی. و ما فکر میکنیم این کار، کار سختی است. من حالا که پیر شدم حوصله ندارم ولی جوان بودم دهه 70- 80 یک جلسه را من یادم هست کاملاً 7 ساعت و نیم طول کشید! آخر هم داشتند درِ دانشگاه را میبستند میخواستند کلید را به دست خود من بدهند بروم! از بس میدیدم این بچهها شوق دارند، صادقانه دنبال دانستن مسائل هستند آن وقت خود من در این جلسههای پرسش و پاسخ، چیزهای زیادی از بچهها یاد گرفتم. واقعاً یاد میگرفتم.
آمادهشدن برای گفتگو سعه صدر میخواهد. ببین او چه چیزی را میخواهد، نه این که من چه چیزی را میخواهم بگویم. ببین او چه چیزی را میخواهد بشنود سؤال او چیست. حضرت فاطمه قهرمان پرسش و پاسخهای طولانی بودند؛ به طوری که خود آن طرف مخاطب شرمنده میشده و میگفته ببخشید دیگر خیلی زیادهروی کردم. ایشان فرمودند نه، اشکالی ندارد. این تواضع، سعه صدر و آگاهی است. این وسعت آگاهی چقدر است که ایشان میگوید از هرچه که میخواهی بپرس! هر کجای اسلام و قرآن را که میخواهی زیر سؤال ببری، زیر سؤال ببر. اگر به هر جای دین، اشکال یا اعتراض داری بپرس؛ چه به عقاید آن، چه احکام آن و چه اخلاق آن. بعد هم برای او یک مثال ملموس میزنند که اگر صد هزار سکه بدهند بگویند الان بدو بالای پشتبام برو، چطور میروی؟ خوشحال میشوی یا ناراحت؟ الآن که من به یک سؤال شما یا به هر سؤال شما جواب بدهم، انگار از اینجا تا اعماق فضا به من مروارید دادند.
حالا شما ببینید یک معلم یا یک مبلّغ، اگر با این روحیه، با این وسعت آگاهی، با این قدرت تحمل، با این سعه صدر و با میدان دادن به پرسش پرسشگران باشد. «سَلِی عَمَّا بَدَا لَک»؛ از هر چه که دلت میخواهد و به نظرت میآید بپرس. اصلاً خودت را سانسور نکن؛ «سَلِی عَمَّا بَدَا لَک» یعنی دارد به آن خانم میگوید خودت را سانسور نکن هرچه در ذهن توست راحت بگو. به این شخص معلم دین میگویند. اما ما میگوییم باید به احترام ما بلند شوید! باید بیایید دست من را ببوسید! باید بهترین جای مجلس را به من بدهید! بعد هم همه باید ساکت باشید! بعد هم اگر حرفهای من را نمیفهمی یا قبول نداری، مشکل از توست! آنچه را که ما میگوییم، ولو به درد تو نمیخورد، ولی تو باید بگویی به درد تو میخورد! سؤال هم یا نپرس یا یکی دو تا بپرس! بعد هم تشکر کنید! حالا شما الان به این حرفها میخندید ما اینها را نمیگوییم، ولی عملاً همین کار را میکنیم. خیلی از ما همینطور هستیم ولی نمیگوییم؛ ولی این سبک فاطمه(س) است.
نکته دوم؛ این که بعضی از ما یک مذهبی داریم که همهاش ادا و اصول است؛ نه سند شرعی دارد و نه پشتوانه عقلی دارد؛ فقط اداهای مذهبی است. مثلاً آن روز در یکی از این سایتها دیدم یا بعضی از همین مطالب مذهبی؛ مثلاً میخواهد زنها را مذهبی کند؛ میگوید برنج را که دم کردید - وقتی برنج را دم میکنند باید چندتا کار بکنند - که به نام پنج تن آل عبا، پنج تا انگشت روی برنج بزنی. آخر برنج تو چه ربطی به پنج تن آل عبا دارد؟ حالا به نیت چهارده معصوم، چهارده تا انگشت بزن. چرا دین را از چیزهای بیخودی و بیمعنی از خودت درمیآوری؟ تیتر میزنند میخواهید بدانید چرا فلانی از قبر زنده درآمد؟ اصلاً دروغ است تا جلبتوجه کند که فالوور پیدا کند. کلاهبردارهای مذهبی دروغ مذهبی میگویند. این تشیع و مذهبی که خیلی از ما داریم، فقط عزاداری و زیارت است؛ هیچ چیز دیگری در آن نیست. فقط عزاداری و زیارت است؛ هیچ چیز دیگری در آن نیست؛ نه آگاهی است، نه معارف است، نه اخلاق است، نه عدالت است و نه سبک درست زندگی است. یعنی ما همواره داریم با اسم اهلبیت(ع) حال میکنیم؛ خیلی به حرفهای آنها کاری نداریم که چه میگویند. باید اینها را درست ببینیم، درست بفهمیم و درست منتقل کنیم. میگویند اظهار محبت بکن، کافی است؛ تو شیعه هستی. اکثریت ما جزء آنهایی هستیم که الان فکر میکنیم شیعه هستیم ولی حضرت فاطمه میفرمایند شما شیعه نیستید. ما شیعه نیستیم؛ ما دوستدار فاطمه و اهلبیت هستیم. البته این هم فضیلت خیلی خوبی است ولی ما شیعه نیستیم.
حدیثی را که عرض میکنم: «قَالَ رَجُلٌ لِامْرَأَتِهِ»؛ آن موقعی که آن مسائل پیش آمد، یک خانمی میخواست برای دیدن حضرت فاطمه(س) به خانه ایشان برود. شوهر این خانم به او گفت که «اذْهَبِی إِلَى فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) فَسئلِیهَا»؛ یک سؤالی از ایشان بکن که «أَ نَا مِنْ شِیعَتِکُم»؟ آیا مرا - ما را - شیعه خودشان میدانند؟ آیا ما را قبول دارند؟ ایشان چه نمرهای به ما - به خانواده ما و به من - میدهند؟ آن خانم به آنجا رفت و احوالپرسی کرد؛ بعد در آخر جلسه گفت که در ضمن، شوهر من گفته است یک چنین سؤالی را هم از شما بپرسم: آیا شما ایشان را بهعنوان شیعه خودتان قبول دارید؟ حضرت فاطمه(س) فرمودند: «قُولِی لَهُ»؛ به ایشان - به همسرتان - بگویید یک ضابطه دارد: «إِنْ کُنْتَ تَعْمَلُ بِمَا أَمَرْنَاکَ وَ تَنْتَهِی عَمَّا زَجَرْنَاکَ عَنْهُ فَأَنْتَ مِنْ شِیعَتِنَا وَ إِلَّا فَلَا». یک ملاک دارد؛ چرا از من میپرسی؟ از خودت بپرس. اگر داری به آن سبکی که ما گفتیم زندگی میکنی و بایدها و نبایدها، آنهاست، شیعه ما هستی؛ اگر نه، نیستی. اگر در حد خودتان مثل ما زندگی نمیکنید، شیعه ما نیستید. ما گفتیم شیعه و مؤمنِ مسلمان نمیتواند پولپرست باشد؛ نباید قدرتطلب باشد؛ نباید برتریطلب بر دیگران باشد؛ نباید در خانواده یا بازار دروغ بگوید؛ نباید خیانت جنسی کند؛ نباید خیانت مالی کند؛ باید تلاش کند مشکل دیگران را در حد توانش حل کند؛ نباید اجازه بدهد خانواده از راه نامشروع ثروتمند بشود؛ نباید اجازه بدهد فرزندانش و خانواده، تنبل و مفتخور بار بیایند. ما به لحاظ اخلاقی و سبک زندگی، یک باید و نبایدهایی داریم. اگر آنها را رعایت میکنید - این را به همسرتان بگویید - ما شما را قبول داریم و شیعه ما هستید؛ «وَ إِلَّا فَلَا». هرچه هم به ما علاقه دارید و اظهار علاقه میکنید، شیعه ما نیستید. حضرت فاطمه(س) میگویند از آن سبک زندگی بفهم که شما در خط ما هستید یا نه؟ با بعضی مناسک مذهبی و تظاهر مذهبی و پنج تن آل عبا و پنج تا انگشت در برنج زدن و نمیدانم فلان کار را بکن و فلان جا برو و... با اینها که شما شیعه نمیشوید ولو هر سال به زیارت ما بیایید. سبک زندگی شما چطور است؟ چقدر دروغ میگویید؟ حضرت فاطمه(س) میگویند چقدر به ما دروغ میگویید؟ چقدر حقوق یکدیگر را رعایت میکنید؟ چقدر با خدا صادق هستید؟ چقدر خودتان را برای خدا به زحمت میاندازید یا به خطر میاندازید؟ چقدر به دیگران خدمت میکنی؟ چقدر دل تو میخواهد که آنها مدام به تو خدمت کنند؟ بیشتر میخوری و میخوابی یا بیشتر تلاش میکنی؟ میخواهی خادم دیگران باشی یا مخدوم آنها باشی؟ ترسو هستی یا شجاع هستی؟ فرمودند عابد هستی یا غافل هستی؟ زاهد و وارسته هستی یا پولپرست و تجملاتی و اینها هستی؟ چون ما خانوادههای مذهبی هم داریم - حالا آنهایی که لامذهب هستند، هیچی - حتی ما مذهبیهایی داریم که اینها به مجالس مذهبی میآیند و مدام طلاهایشان را اینطوری آنطوری میکنند که بقیه طلاهایشان را ببینند! طلاهای مرا ببینید! پردههای خانه ما را هر سال عوض میکنیم؛ مبلمان عوض میکنی. این کجا و فاطمه کجا؟ این چه ربطی به فاطمه دارد؟ بعضیها هستند که مثلاً مجلس عروسی یا چیزی میخواهند بروند، میگویند لباس ندارم؛ در حالی که مثلاً ده تا لباس دارد. میگویند اینها چیست؟ میگوید اینها را قبلاً پوشیدم. خیال میکنند لباس، یکبار مصرف است؛ یعنی لباسی را که یک بار پوشیده است، دیگر نباید بپوشد! تو شیعه نیستی.
از امام رضا(ع) پرسیدند ما در شهر خودمان شیعه شما هستیم. فرمودند آیا میشود که در شهر شما خانوادهای شب گرسنه باشد و شما اصلاً حواستان نباشد و اطلاع نداشته باشید؟ گفت اگر اطلاع داشته باشیم کمک میکنیم، ولی بله میشود که بیخبر باشیم. فرمودند شما شیعه ما نیستید. آیا شده است که چند دست لباس دارید و در آنطرف شهر خانهای یا خانوادهای است که لباس مناسب ندارد، همان شب بلند شوید بروید لباسهایتان را با آنها تقسیم کنید؟ گفت نه. ولی ما شیعه شما هستیم. گفتند شما شیعه ما نیستید. ما اینطور نیستیم؛ ما آنطور هستیم.
یکی از چیزهایی که خیلی مهم است - که متأسفانه در حوزه اینها را درست آموزش نمیدهند و اصلاً مهم نمیدانند و این یکی از نقایص نظام آموزشی و پرورشی ما در حوزه است - این سبک زندگی پیامبر و اهلبیت را به عنوان یک امر واقعی که چطور باید با مردم حرف زد؟ چه چیزی باید گفت؟ چه چیزی نباید گفت؟ کی باید گفت؟ کی نباید گفت؟ چطور باید گفت؟ چطور نباید گفت؟ قرار نیست ما یکسری محفوظات و اطلاعات پیدا کنیم و مدام آنها را در جامعه پخش کنیم؛ قرار است جامعه را رشد بدهیم. حضرت فاطمه(س) به ما میگویند تا خودت رشد نکردی، چطور میخواهی بقیه را رشد بدهی؟ به ما میگویند تا وقتی خودت گرفتار رفاهطلبی و راحتطلبی و فرار از کار و فرار از سختی و فرار از خطر هستی و همواره دنبال کارهای راحت هستی! دنبال این باشیم که کاری کنیم تا محترم باشیم!
در مشهد یک جلسهای از این کلاهبردارها داشتیم؛ این شخص یک عالمه مرید پیدا کرده بود. میگفت چراغها را که خاموش میکنند این شخص در اتاق چراغقوه میانداخته؛ بعد میگفتند آقا امام زمان آمدند و سریع هم رفتند! نور پیغمبر را میدیدند. یک جلسه خضر میآمده؛ یک جلسه امام زمان میرفته؛ یک جلسه خود پیغمبر کارهایشان را تعطیل میکردند و به جلسه اینها میآمدند و... ! یک عده از خانمها هم زار زار گریه میکردند و واقعاً صادقانه هم گریه میکردند. بعد معلوم شد این خانم خیلی متقلب است و خیلی دروغها میگوید و ثروتمند هم هست. آخر آدم نمیتواند... دعای ندبه هم میگذاشتند - این که در خانهات دعا بگذاری و بهترین غذاها را بدهی. یعنی یک دعای ندبهای که این مادر ما میگفتند شاید یکسوم ثروتمندهای شهر - مذهبیهایشان - جمعهها به خانه این خانم میرفتند؛ با گرانترین ماشینها؛ مثلاً پنج- ششتا خیابان، ماشینهای گران پارک بود که همه مشغول دعا و مناجات بودند! همه هم مستجابالدعوه بودند. هر جلسه هم یا بیبی فاطمه زهرا در آنجا بودند یا بیبی زینب بودند. این کلاهبرداریها است. میدانید که ما همین الآن چند تا امام زمان در زندان داریم؟ خانم امام زمان الان زندان است! خود ایشان زندان است! چند تا حضرت خضر در زندان هستند! حضرت عیسی داریم! چند تا خدا داریم! واقعاً خدا هستند! یعنی یک عدهای جلوی اینها - در همین ایران – روی خاک میافتند سجده میکنند! توی اینترنت ببینید فیلمهای آن هست. یک آدم معمولی از حمام هم آمده بود که خدایش تمیز بود و جوراب هم پای او نبود؛ بعد این خدا با زیرپیراهن و شلوارش اینطوری ایستاده بود هفتاد- هشتاد نفر آدم - یک عالمه خر - همینطور روی خاک افتادند و جلوی این شخص سجده میکنند و میگویند ما را بیامرز، ما را بیامرز!
مذهب یک چیز خطرناکی است؛ دین افیون تودهها است؛ تریاک تودهها است؛ دین بهترین وسیله برای احمق کردن مردم است؛ مذهب مرکز کلاهبرداری است؛ مذهبهای قلابی.
اما دینی که انبیا آوردند و قرآن معرفی میکند و مذهبی که رهبر آن فاطمه(س) است، هسته بیداری و آگاهی و اخلاق و انسانیت و احساس مسئولیت است.
دو نوع طلبه داریم؛ دو نوع خانم مجلسی داریم؛ دو جور مجلس داریم؛ دو جور عزاداری، دو جور زیارت، دو جور آخوند و دو جور مرجع تقلید داریم؛ آخوند بیدین داریم، آخوند دیندار داریم. آخوندی داشتیم که با سفارت آمریکا کار میکرد تا علیه امام کودتا کند و امام را بکشند که این آقا بیاید و به جای امام بشود! ملا هست، باسواد است، اما دین ندارد. یعنی میشود یک عالمه درس بخوانیم ولی آخرش ما بیدین از دنیا برویم؛ هزاران نفر را به دین دعوت کنیم و خودمان جزء کفار محشور بشویم. قرآن میفرماید این "بلعم باعورا" آخوند و عالم بزرگی است که جزء بازوهای حضرت موسی(سلام اللَّه علیه) بوده است. در روایات هست که مستجابالدعوه بوده است ولی سایه بود! قرآن میگوید که «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْض»؛ همه آن مراحل را دید. وقتی که خودش را تهذیب کرده بود، دید به چه مقاماتی رسیده است؛ بعد یک مرتبه پایین را نگاه کرد و دید؛ گفت حالا ما از این جهت که الحمدلله دیگر وضعمان خوب است؛ حالا برویم ببینیم آنهایی که آن پایین هستند چه کار میکنند. از دم دروازه بهشت برگشت و به جهنم رفت. رفت و مثل بقیه که همینطور مدام پالپال میکنند حق این را بخورند، بیشتر بخورم، بیشتر بخوابم و بیشتر کیف کنند، دنبال اینها رفت.
قرآن میفرماید این چقدر خسارت است! همهچیز را میداند، دیده و تجربه هم کرده است؛ باز خودش را بازی میدهد، فریب میخورد و «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْض». اخلد از خلود است؛ یعنی برای همیشه به زمین و به ماده چسبید. فکر کرد اینجا ابدی است؛ در حالی که اگر سؤال معمولی از خودش بپرسی - از هر بچهای بپرسی - که کسی در این عالم میماند؟ همه میدانند که نمیمانند. الان بین شما کسی هست که نداند میمیرد؟ شما میدانید میمیرید یا نه؟ همهتان مطمئناً میدانید؟ چون من که نمیمیرم، شماها را نمیدانم! همه ما میمیریم ولی باور نداریم؛ باور نمیکنیم.
امام(ره) میگفت مردم خدا را قبول دارند، اما به خدا اعتماد ندارند. قبول دارند، اما اعتماد ندارند؛ میگویند این وعدههایی که داده است، یک وقت دیدی نبود و نباشد! و الا ما همه چیز را میدانیم. اسم قرآن «ذکر» است؛ قرآن برای یادآوری آمده است. قرآن میفرماید هرچه را که انبیاء به شما میگویند، شما میدانید؛ دارند دانستههای فطری الهی شما را دوباره به شما یادآوری میکنند. اینجا حضرت فاطمه(س) فرمودند که به خودتان نگاه کنید اگر درست دارید زندگی میکنید عادل هستید، آگاه هستید، مجاهد هستید، متواضع هستید، خادم هستید، صادق هستید، شیعه ما هستید و الا اگر نیستید، نیستید. هرچه هم میخواهید مناسک مذهبی و برنامه اجرا کن.
و دعای ایشان، «و مِنْ دُعائِها» چه چیزهایی ارزش است و چه چیزهایی خطر است، در دعاها و در هر دعا دارد تهدیدها و فرصتهایی که در برابر ما هست دارد به ما یادآوری میشود. آنجایی که میفرماید خدایا اینطوری باشد فرصتهاست، آن جایی که میگوید خدایا اینطوری نشود تهدیدها هست که همین الآن متوجه ماست. «اللهم إنّی أسئلک» ای خدای من «اللهمّ» عشق من. چون الله، اله یعنی معشوق، مألوه، آن چیزی که من واله او هستم. «اللهمّ» عشق من، خدای من، غیر از این که خدای همه عالم هستی خدا من هم هستی، یعنی من برای توأم. ای خدای خصوصی من، علاوه بر این که خدای همه و همه چیز هستی، خدای شخص من هم هستی. «أسئلک» خواهش میکنم، میشود از تو خواهش کنم؟ خدایی که میشود از او خواست، خدا در همه ادیان یک موجودی نیست که بشود از او چیزی خواست، اصلاً نمیشود با او حرف زد! خدای خیلی از ادیان اصلاً با بشر حرف نمیزند و پیامبر نفرستاده، چیزی نگفته. خدای لال و گنگ است! این خدا خیلی زنده است «هوالحی» خیلی نزدیک است میگوید من از رگ گردنتان به شما نزدیکتر هستم. به پیامبر(ص) میگویند این که میگویی خدا، کو خدا؟ خدا را کی ببینیم؟ خدا را کجا ببینیم؟ «إنی قریب» کنار تو هستم «إنی قریب» من خیلی به تو نزدیک هستم. «اجیب دعوت داع اذا دعانی» هرکس من را صدا میزند مطمئن باشد من دارم میشنوم و دارم جوابت را میدهم تو جواب من را نمیشنوی. یک کاری بکن بشنوی. ناشنوا هستی، خودت را شنوا کن. چون خدا که نه دروغ میگوید نه تعارف میکند. «قل لعبادی» برو به تمام بندههایت بگو، تو به من میگویی خدای من، من هم به شما میگویم بندههای من هستید بندههای خودم هستید برای من هستید، غیر از این که همه بنده خدا هستند من الآن با شخص تو کار دارم. بگو ای بندگان من، معنیاش این است عزیزانم، «إذا سئلک أنّ عبادی» وقتی بندگان من از تو ای پیامبر راجع به من سؤال میکنند و آدرس من را میخواهند میآیند به تو میگویند چطوری به خدا نزدیک بشویم خدا کجاست؟ به آنها بگو من نزدیک هستم شما دور هستید. من به شما خیلی هستیم شما از من دور هستید.
حالا این جالب است که یکی نزدیک باشد آن یکی دیگر دور باشد. بالاخره اگر او نزدیک است ما هم نزدیک هستیم، اگر ما دور هستیم او هم دور است! این خیلی تعبیر جالبی است که من که به شما نزدیکم شما از من دور هستید! یعنی حجاب از طرف شماست نه از طرف من، من اصلاً مخفی نشدم. چون یک جاهایی دارد که میگوید خدایا خودت را به من نشان بده، بعد میگوید که خدایا تو کی خودت را به ما نشان ندادی؟ به کجای این هستی نگاه کنم که تو را نبینم؟ اصلاً مگر میشود تو را ندید. امام حسین(ع) میفرماید کور باد و کور است آن چشمی که «عمیت عین لا تراک علیها رقیبا» آن چشمی که تو را نمیبیند مشکل دارد چطور میشود تو را ندید؟ اینهایی که میگویند خدا کجاست یا تو را گم میکنند چطوری میشود تو را گم کرد؟ امام حسین(ع) اینها را در دعای عرفه میگویند.
حضرت فاطمه(س) عرض میکنند ای خدای من، عشق من «إنّی أسئلک» من هستم که دارم از تو میخواهم. منی که میدانی چه احساسی به تو دارم از تو خواهش میکنم: 1) «قُوَّةً فِی عِبَادَتِک»؛ خدایا! کمک کن در بندگی تو قوی باشم. یعنی ممکن است آدم بنده باشد ولی بندهی ضعیف بندگی کند؛ یعنی عمل صالح انجام میدهد، کارهای خوب میکند ولی ضعیف است. حضرت فاطمه میفرمایند که به من کمک کن که من در انجام وظایف خود قوی باشم. سست، ضعیف، دو دل، مردد، از پا درآمده و خسته نباشم بلکه قوی باشم. خدایا! مرا در راه خود قوی کن. به من ظرفیت بده، به من مقاومت بده، به من امید و انگیزه بده. من نمیخواهم در راه حق ضعیف باشم؛ میخواهم در راه تو قوی باشم، قوی عمل کنم. «وَ تَبَصُّراً فِی کِتَابِک»؛ خدایا! قرآن تو در دست ماست، ما قرآن را میخوانیم اما نمیبینیم. من از تو تَبَصُر یعنی بصیرت در مورد قرآنت میخواهم. یعنی اینگونه نیست که هرکس قرآن میخواند، قرآن حفظ میکند، قرآن درس میدهد، واقعاً قرآن را میفهمد. خدایا! به من کمک کن قرآن را چشمبسته نخوانم؛ تبصر داشته باشم، با چشم باز جملات تو را، این جملهها و کلماتی را که نازل کردی و ضروری بوده است که نازل کنی، آنها را آگاهانه و با چشم باز بخوانم. درست گوش کنم، بلغور نکنم و رد شوم. خدایا! آیا به من کمک میکنی؟ ظرفیت فهم تو را، فهم خودت را به من میدهی؟ میشود از تو بخواهم؟ خواهش کنم؟ خدایا! به من کمک کن تو را بفهمم؛ منظور تو را بفهمم. آنچه را که در قرآنت با بشر در میان گذاشتی، آن حقایق را درست بفهمم، نه طوطیوار.
فاطمه دیگر چه چیزی از خدا میخواهد؟ «وَ فَهْماً فِی حُکْمِک»؛ خدایا! نمیخواهم از اینهایی باشم که حتی متدین هستند، به احکام شرعی عمل میکنند، نماز، روزه، حجاب، اینها را رعایت میکنند اما فهم عمیقی از این مسائل ندارند. سطحی هستند. خدایا! من نمیخواهم مذهبیِ قشری باشم. نمیخواهم احکام تو را نفهمم و عمل کنم؛ میخواهم بفهمم. خدایا! من از تو میخواهم به من فهم احکامت را بدهی. بفهمم این احکام، وظایف، واجب، حرام، اینها چیست و برای چیست؟ هدف از شریعت و اطاعت را بفهمم؛ بفهمم اطاعت تو چه فایدهای و چه ضرورتی دارد. دیندار آگاه باشم. فاطمه اینها را میگوید.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَجْعَلِ الْقُرْآنَ بِنَا مَاجِلاً»؛ این هم تعبیر خیلی عجیبی است. خدایا! به من کمک کن که لایق قرآن باشم. نکند قرآن روی طاقچه خانهام باشد اما در دسترس من نباشد. خدایا! قرآن را و کلمات خودت، این حرفهایی که با ما زدی، اینها را در دسترس من، فهم من و درک من قرار بده. بهگونهای نباشد که جنازه قرآن پیش من باشد و روح قرآن نباشد؛ قرآنِ بدون روح. یک جملههایی را میخوانیم و میگوییم و نمیفهمیم؛ این جمله باید سبک زندگی ما را زیر و رو کند و زیر و رو نمیکند. آن قرآنی که ما داریم، قرآن مرده است نه قرآن زنده. جسم قرآن است نه روح آن؛ پوسته قرآن است نه حقیقت آن.
حضرت فاطمه میگویند: خدایا! قرآن را دور از دسترس ما قرار نده؛ بهگونهای نباشد که قرآن جلوی دست ما هست و نیست؛ ظاهر آن هست و حقیقت آن نباشد. «وَ صِرَاطاً زَائِلاً»؛ صراط یعنی راه. خدایا! این راه بهگونهای برای ما نباشد این مسیری که داریم به سمت تو میآییم لغزنده و لغزان باشد. گل و لای باشد. آخر کار ما نتوانیم این مسیر را به سمت تو بیاییم. اولاً حضرت فاطمه میفرمایند کل زندگی یک صراط است. زندگی با همه سختیها و شادیهایش و اینها، همه صراط است. یعنی چه؟ یعنی ما در زندگی حق توقف نداریم. خدایا! صراط را زمینزننده من و ما قرار نده. یعنی اولاً زندگی راه است. زندگی توقفگاه نیست، اردوگاه نیست، منزل نیست؛ ما باید دائم در حرکت باشیم. حضرت فاطمه میفرمایند کل زندگی را به عنوان یک جاده ببین. متحرک باش، متحول باش. امروز باید یک مسیری را طی کنی، جلوتر از دیروز باشی و فردا جلوتر از امروز؛ این صراط است. این هم که بعضیها درباره پل صراط میگویند: خدایا! از پل صراط... بعضیها خیالشان پل است، از همین پلهای اینجا است؛ هرکس مهارت پلنوردی دارد سریع رد میشود. اینهایی که از ارتفاع میترسند آنها روی پل گیر میکنند! ما همین الان روی پل صراط هستیم، همین الان. صراط یک پلی بعد از مرگ نیست؛ صراطِ آخرت باطن دنیاست. همین الان ما در صراط هستیم، روی صراط هستیم. همین الان یک عده از ما داریم از مسیر، از جاده بیرون میافتیم؛ یک عده در مسیر هستیم. یک عده داریم جلو میرویم، یک عده عقب، یک عده ترمز زدیم و ایستادیم.
امام(ره) یک وقت گفت که دقت کردید قرآن میفرماید: «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ» میفرماید: «لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ». نمیگوید «سَیُحِیطُ»؛ نمیگوید جهنم بعداً، بعد از مرگ بر کافران احاطه پیدا میکند. بله، اسم فاعل میآورد: «لَمُحِیطَةٌ». جهنم همین الان بر کسانی که به حقیقت عالم، به مبدأ و معاد این عالم آگاه و مؤمن نیستند و انکار میکنند و میگویند این هستی سر و ته ندارد، شیرتوشیر است، اصلاً زندگی معنا ندارد، فلسفه ندارد، کافر یعنی این. امام میگفت توجه دارید قرآن دارد میگوید: «إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ»؟ همین الان شما در جهنم هستید. گیر کردید، همین الان در جهنم هستی، متوجه نیستی چون این حجاب عالم طبیعت نمیگذارد ما بفهمیم کجا هستیم. همین الان این رنجهای بیخودی که میبری، حسادت، خست، حرص، کینه، لجبازی، اینها همه بخشی از دود آتش جهنم در دنیا است؛ همین الان ما داریم عذاب میکشیم. ولی وقتی از این عالم، عالم طبیعت بروی، وارد عوالم بعد بشوی، آن وقت همینها را بدون مانع طبیعت، مستقیم و شفاف میبینیم و میچشیم. هم لذت آنجا لذت خالص است، هم رنج آن خالص است. اینجا نه لذتش خالص است نه رنجش؛ هر دو مخدوش است.
امام(ره) میگفت اینهایی که نسبت به خداوند و معنای هستی کافر هستند و قبول ندارند، خداوند میفرماید همین الان در جهنم هستی؛ عادت کردی مثل کرمی که به لجن عادت میکند، عادت کردی و یک روز، یک ساعت آرامش واقعی نداری. و تازه اینها اینجا دود آن آتش است. جهنم همین الان هست. و این عالم طبیعت یکی از مظاهر جهنم است و لذا میگویند اینجا را هدف نگیرید؛ دارید از اینجا عبور میکنید.
حضرت امیر(ع) فرمود: «خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ»؛ شما را خلق نکردند برای این که از بین بروید، که همین دنیا محدود است، میمیریم، تمام میشویم. شما را برای ابدیت آفریدند، شما تا ابد زنده هستید. دیگر نابود نمیشوید. برای ابد آماده بشوید و دیگران را باید آماده کنید.
و آخرین فراز این دعا: خدایا! بهگونهای نشود که آخرین و بزرگترین پیامآور تو، روی خود را از ما برگرداند. حضرت فاطمه میگویند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْئَلُکَ» که چه؟ که «مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ». فاطمه دختر پیامبر است، عزیزترین و محبوبترین شخص است. یک وقت از عایشه پرسیدند که پیامبر در دنیا از همه بیشتر چه کسی را دوست دارد؟ گفت معلوم است، فاطمه را. گفت توی مردها چه؟ گفت شوهر او را. این دو تا را از همه دنیا بیشتر میخواهد. حالا فاطمه میگوید خدایا! من طوری زندگی نکنم که محمد چهرهاش را و روی خود را از من برگرداند. یک روز پیامبر(ص) آمدند، دیدند حضرت فاطمه مشغول تفکر است و اشک او جاری شده است؛ پرسیدند که چرا گریه میکنی عزیزم؟ از چه ناراحتی؟ حضرت فاطمه گفتند که از چیزی ناراحت نیستم؛ به قیامت فکر میکردم، چه خواهد شد؟ چه خواهیم کرد؟ پیامبر نگفتند که نه، تو که دیگر خاطرت جمع است. فرمودند که فکر کردم راجع به یک مشکل مادی و دنیوی است، در شأن تو نیست برای یک مشکل دنیوی مثلاً فقر، گرفتاری، بیماری، ناخوشی، برای این چیزها گریه کنی. اما حالا که روحت اینقدر بزرگ است، داری بر آخرت و ابدیت خود گریه میکنی، فاطمه گریه کن. گریه کن که قیامت سخت است. هرچه به قیامت بیندیشیم و فکر کنیم و نگران باشیم، میارزد. یک وقت فکر نکنی آنجا... حالا حضرت فاطمهای که خودش شفاعت میکند، پیامبری که شفیع است، پیامبر این جمله را به فاطمه میگویند. یک وقت در ذهن شما نیاید که آنجا میرویم، میگوییم من دختر فلانی هستم، ما فلانی هستیم، ما فامیل فلانی هستیم، میگویند خب پس شماها که دیگر حسابتان جداست! باید خودت شایسته لطف ویژه خدا باشی. به فامیلها و بستگانشان میگفتند یک وقت فکر نکنید من یک ضمانت مطلقی از طرف خداوند دارم و به هرکس اشاره میکنم! معنی شفاعت این است که آقا این فامیلهای ما بروند، رفیقهای ما بروند، نمیدانم فلانی بیا بریم، اینگونه نیست. فرمودند من نگران قیامت هستم؛ من برای قیامت خودم هم نگرانم. بنابراین شفاعت را هم درست بفهمید. بعضی خیالشان مثلاً اهل بیت، حضرت فاطمه، اینها یک راه مخفی به بهشت دارند؛ بهشت یک درِ پشتی دارد، میشود خدا را فریب بدیم، دور بزنیم، به اهل بیت بگوییم، آقا به حضرت فاطمه بگوییم، بیایید از در پشتی... خدا که ما را نمیبخشد، بیایید با شما با همدیگر یواشکی برویم بهشت. خیالشان شفاعت این است؛ خیال میکنند فیزیکی است، میگوید ما را ببرید کنار امام رضا و پیغمبر، اینها دفن کنید. یک عمر خیانت کردی، بعد فکر میکنی این که پول بیشتر بدهی اینجا تو را دفن کنند، بعد فرشتهها تو را با امام رضا اشتباه میگیرند؟ یا ایشان است که دارند میبرند تو هم درمیروی! دیدی در جادهها، خیابانها آمبولانس که میآید، همه راهش را باز میکنند، یک عده هم میاندازند پشت آمبولانس، هیچ کاری هم ندارندها، میخواهند بروند یک جایی آنجا بنشینند چرت و پرت بگویند، میچسباند عقب آمبولانس که همه به هوای این بروند. اینها به خیالشان شفاعت تقلب در امتحان است، به خیالشان شفاعت غلبه بر خداست، به خیالشان شفاعت مجبور کردن خداوند است به این که ارادهاش را تغییر بدهد، به خیالشان شفاعت پارتیبازی است. اینها نیست، هیچ کدام از اینها نیست. شفاعت یک منطق توحیدی کاملاً عقلانی دارد، هم در قرآن هم در روایات.
آن شفاعتی که وهابیها میگویند و بعضی از شیعهها هم واقعاً دارند، آن شفاعت، شفاعت قرآنی نیست و شرک است. میگوید من هر طور دلم میخواهد زندگی میکنم، هر خیانتی که میخواهم میکنم، بعد هم یک زیارتی، یک عزاداری، یک اشکی، تمام میشود. باز انشاءالله آماده میشویم، صفر کیلومتر برای گناههای سال آینده. اینجوری! اینها نیست شفاعت. زیارت، عزاداری، شفاعت، توسل، دعا، همه اینها معانی دیگری دارد، نه این معانی که در ذهن بعضیها هست. همه اینها در خدمت رشد انسان است، اینها همه وسیله است، هدف نیست؛ حتی حب اهل بیت، حب پیغمبر، حتی نماز، عبادت خدا، این نماز و روزهها هیچ کدام هدف نیست، همه وسیله است اما وسیلههای ضروری؛ بدون این وسائل نمیشود به آن هدف رسید اما هدف خود خداست، هدف خداست. اینها امام ما هستند چون از همه ما بیشتر خدا را میشناسند و از همه ما بیشتر در راه خدا حرکت کردند و از همه ما به خدا نزدیکترند؛ برای این ما اینها را دوست داریم. اینها مستقل از خدا نه ولایتی دارند نه حقانیتی، هرچه هست مال او است؛ لذا پیامبر به حضرت فاطمه میگویند که اگر نگران آخرت هستی، داری گریه میکنی، گریه کن عزیزم. باید زیاد گریه کنیم برای... چون در قیامت و بعد از این مرگ در عوالمی که در پیش داریم، اینقدر مسائل پیش خواهد آمد. در یک روایتی دارد که اگر مردم بدانند بعد از مرگ چه چیزهایی را مشاهده خواهند کرد، ممکن است همینجا از جایشان دیگر بلند نشوند، پیر میشوند؛ چون تک تک کارهایی که اینجا داریم میکنیم، ما بعداً گرفتار آن هستیم. اینجا شوخی میگیریم، آنجا میبینیم همه این شوخیهای ما جدی گرفته شده است.
یک وقتی من به شوخی یکی از رفقا را مسخره کردم، منظورم واقعاً شوخی بود ولی او خیلی ناراحت شد. بعد یکی دیگر از رفقا گفت، میدانم آقای بروجردی کیست، یکی از مراجع علما یا مرحوم آقای حائری یا یک کس دیگری حالا دقیق یادم نیست، ایشان را یکی از علما خواب دیده، گفته آن طرف چه خبر؟ ایشان گفته فقط یک کلمه به تو بگویم، اینها شوخیهای ما را هم جدی گرفتند. شوخیهایی هم که کردیم، با کی شوخی کردی؟ چرا؟ نتیجهاش چه شد؟ همانها را هم باید حساب پس بدهیم.
پس از یک طرف مغرور نشوید که ما محب اهل بیت هستیم، شیعه هستیم، میآیند دست ما را میگیرند، سریع میبرند در بهشت و فلان! نه باید مأیوس بشویم بگوییم که ای بابا اگر اینگونه است که ما اگر بدانیم بعد از مرگ چه خبر است همین الان از ترس میمیریم، پس چه دیگه؟ اگر حب اینها هم به ما کمک نمیکند، پس به چه امید داشته باشیم؟ این را هم باز میگویند از آن طرف روایت داریم که آقا شما اگر محب پیامبر و اولیاء خدا و اهل بیت باشید، بهشتی هستید؛ حب اینها شما را بهشتی میکند. این برای آنهایی است که مأیوس میشوند، نه برای اینهایی که مغرور هستند؛ که میگوید یک زیارت و یک اشکی و عزاداری و هر غلط دیگری دلت میخواهد بکن!
ما یک سفر کربلا رفته بودیم، یک بنده خدای خیلی آدم خوبی هم بود ولی مثل این که فقط آنجا خوب بود، مثل من بود که ایام خاص خیلی خوب میشویم، شبهای قدر و اینها خیلی خوب میشویم، مذهبی، متدین، حلال بودی از همه میطلبیم! این هم مثل ما بود. بعد کربلا همان در مسیر که میرفتیم، اینها گاهی مثلاً من سه چهار تا رفقا میپرسیدند، بعد دوستان صحبت میکردند، هر یکی میگفت اینجا مثلاً آنجایی بوده که این اتفاق افتاده، اینجا آن خطبه بوده، آن تاریخ این بوده، این حرفها را میزدیم ایشان ناراحت میشد. من فکر کردم که شاید ایشان از این که مثل بقیه دوستان اطلاع زیادی ندارد و حرفی برای گفتن ندارد، ناراحت است. دیدم نه، برگشت و گفت آقا! یک چیزی بگویید که من گریه کنم؛ این چرت و پرتها چیست که میگویید؟ حالا آن چرت و پرتها روایات سیدالشهدا بود که امام حسین این سخن را گفتند و آن سخن را گفتند. او میگفت اینها چرت و پرت است! میگفت کاری بکنید و چیزی بگویید تا من همین الان گریه کنم و تمام گناهان من زود بخشیده شود. معلوم بود که یک چند شکم گناه حسابی کرده بود و آمده بود تا همه اینها را در دو- سه روز با خدا تسویه کند و دوباره تازه نفس برای ادامه کار به شهر خودش برگردد. البته من این را بعداً فهمیدم چون یکی از دوستان گفت که ایشان عرق میخورد و کربلا هم میآید. یعنی میدانید که همه کارهای آدم باید جای خودش باشد؛ یعنی آدم هم عرقش را بخورد و هم کربلایش را برود. آدم نباید یکبُعدی باشد! همه چیز باید با نظم و برنامه باشد. شما یکبعدی نباشید. یادتان باشد که فقط عبادت و نماز نیست؛ کارهای دیگر هم باید کرد. میشود آن کارها را کرد و بهشتی هم بود.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
هشتگهای موضوعی